![]() |
![]() |
|
| سکوت |
|
خواهر کوچکش از حالش فهمید که به زودی به شهادت می رسد. این اواخر با وخامت حالش به زحمت توی یکی
از بیمارستانها بستری اش کرده بودند. فردا صبح خبر دادند سحر همان شب به شهادت رسیده، 18 دیماه 1374.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 14:53 توسط سکوت |
|
|
بعد از چهارده سال که حرفی نزد و تنها
گهگاهی کلمات مبهمی گفته بود، سه روز قبل از شهادتش در کمال ناباوری رو به خواهرها
و مادرش کرد و گفت: ببخشید اذیتتون کردم!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 14:50 توسط سکوت |
|
|
هر چه می گذشت حال محمد علی وخیمتر می
شد. خواهر کوچکش به همراهی همسرش بار اصلی نگهداری از او را به دوش می کشیدند. چهارده سال آزگار خانواده اش بدون کمترین مساعدت بنیاد جانبازان، با همین شرایط از او نگهداری کردند در حالی که حقوقی که بنیاد به آنها می پرداخت فقط حدود50-60 هزار تومان بود!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 14:44 توسط سکوت |
|
|
از ناحیه سر مورد اصابت ترکش قرار گرفت. امدادگر ها که فرق شکافته و مغز ترکش خورده اش را می بینندیقین می کنند که شهید شده و چون علایم حیاتی هم نداشته با شهدا منتقلش می کنند تهران. آنجا هم باز چون علایم حیاتی ثبت نمی شود منتقل می شود به سردخانه. طبق قانون بیمارستان شهید را تا 10 روز در سردخانه نگه می دارند تا خانواده اش پیدا شود و بعد 10 روز به عنوان شهید گمنام دفن می شود. 10 روز گذشته بود و خبری نشد برای همین آوردندش تا برای تدفین آماده اش کنند که یکی از کارکنان دیده بود کیسه جلوی صورتش بخار کرده و... قیامتی به پا شد. همه ریخته بودند دور پیکرش و تبرکی می گرفتند. یکی هی داد می زد: شهید زنده است!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 14:24 توسط سکوت |
|
|
عملیات خیلی سنگین بود و تعداد تلفات و
مجروحین، چه خودی و چه عراقی بیداد می کرد! محمد علی یک آمبولانس گرفت و رفت برای امدادرسانی داشت به یک زخمی رسیدگی می کرد که یک خمپاره به فاصله کمی از او منفجر شد. گرد و خاک که خوابید به ظاهر چیزیش نشده بود، ولی دوستش هر چه صدایش زد جوابی نشنید، به سمتش که رفت دید روی سینه مجروح به حالت سجده افتاد. سرش را گرفت بالا دید صورتش غرق خون است. خون از فرق شکافته شده اش می جوشید...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 14:23 توسط سکوت |
|
|
یک روز محمد علی به همراه دو خواهرزاده
اش یک وانت می گیرند و می روند بازار حدود یک تن سیر می خرند. خواهرزاده ها نمی
دانستند برای چی است! همه آن یک تن سیر را به کمک خانواده پوست کندند و سیر ترشی انداختند. بعداّ معلوم شد آنها را برای چی می
خواسته. توی رفت و آمدهایش دیده بود بچه ها تو منطقه کردستان از سرما و رطوبت پا
درد و کمردرد دارند.سیر ترشی انداخته بود ببرد برای آنها.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 14:16 توسط سکوت |
|
|
خیلی دست و دلباز بود. کم کم مخالفت ها و تظاهرات علیه شاه علنی شده بود و هر روز مردم گوشه و کنار و بیشتر توی میدان انقلاب فعلی تجمع و اعتصاب می کردند. محمد علی علاوه بر شرکت در جلسات نیمه
مخفی و چاپ اعلامیه ، از تظاهرات کننده ها هم پذیرایی می کرد. واقعاً تو دست و دلبازی لنگه نداشت.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 14:5 توسط سکوت |
|
|
قبل از انقلاب یواشکی کتاب های آیت ا...
سبحانی، آیت ا... مکارم، استاد مطهری و... را می آورد و می داد به رفقایش که
بخوانند. فقط هم این نبود که بدهد بخوانندو پس بگیرد. نه! ![]()
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 13:48 توسط سکوت |
|
|
تا سیکل بیشتر درس نخواند.یکی از دوستانش
گفت: آخه تو دیگه چرا!؟ تو که هم با استعدادی هم بچه مایه دار.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 13:35 توسط سکوت |
|
|
شهید محمد علی دامنگیر ، فرزند فضل الله و سکینه ، در اول بهمن 1331 در تهران زاده شد. تحصیلات خود را تا سال دوم دبیرستان در خیابان تیموری تهران ادامه داد و پس از مدتی عازم خدمت سربازی شد . دوران جوانی وی با اوج مبارزات مردمی علیه رژیم پهلوی همزمان شد و او همگام با مردم در راهپیماییها و محافل انقلابی حضور یافت و در واپسین دم حیات رژیم پیشین در جریان آزادسازی زندانیان سیاسی قصر و چندین زندان دیگر ، فعالیت کرد . با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران ، در اوایل سال 1360 ش از طریق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به جبهه های غرب اعزام شد . با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران ، در اوایل سال 1360 ش از طریق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به جبهه های غرب اعزام شد . یکی دو ماه از حضورش در جبهه نگذشته بود که از ناحیه کتف دچار مجروحیت شده و در بیمارستان بستری گردید . بیست روز بعد ، بدون اینکه به خانواده اش اطلاع دهد از همان بیمارستان به جبهه باز گشت و در 2 فروردین 1360 در شوش از ناحیه مغز دچار آسیب دیدگی سختی شد و بدن بیهوش او را به بیمارستان انتقال دادند .او مجهول الهویه بود . پس از ده روز که درِ سردخانه را باز کردند متوجه شدند که نایلون روی پیکر دامنگیر بخار زده لذا پی بردند که او زنده است . وی را به بیمارستان ایرانشهر تهران انتقال دادند و او مدتی در بخش آی سی یو بستری شد و چندین عمل روی مغز وی انجام گرفت . خانواده اش مدتها بعد از وضیعت او خبر دار شدند و با یافتن وی ،او را به منزل انتقال دادند . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 13:24 توسط سکوت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1390 |
|
RSS
|